خانه > متفرقه (برگه 4)

متفرقه

رفیق بی رفیق

خیلی تنهاست! خیلی بی رفیق! حتی بیشتر از ما بیشتر از وقتهایی که ما احساس بی رفیقی و تنهایی می کنیم. رفیق همه است! دوست همه! مونس هر بنی بشر نزدیکتر از هر چه که در زندگی داریم و حس می کنیم به ما نزدیک است. کاش دوستش می داشتیم آن رفیق بی رفیق را!   ادامه مطلب »

رحمت و غضب، خوف و رجا

هر چه کردم، از تو بخشش دیدم! رحمت، نیکی، ستر و عفو، بخشایش و کرامت، رحمانیت و رحیمیت…. هرچه بدم، هرچه بد کردم، به اندازه اش از تو خوبی و نیکی دیدم! اگر هم سختی و ملال است همه نتیجه اعمال است…. جز امشب! یک لحظه غضبت را حس کردم! حس کردم سنگینی نگاهت را به من! خودت می بینی ... ادامه مطلب »

دیوار

دیوارها سرد و سنگین و من تنها در غیاب هرچه باید بودها و پروانه در آن سوی حصار خستگی ها و من تنها در خیال رد پرواز قناری ها چه خامم من چه خام قناری خانه اش، لانه اش، فکرش، خیالش قفس هست و حصار. قناری اگر هم خوش صدا خوش خوان و خوش الحان خیالش پرواز و زیبایی است ... ادامه مطلب »

درباره مادر

مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. ماذر – مامان – مام – ام و… برای گفتن آن  لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت. از لحاظ جامعه شناسی، مادر نوعی نقش اجتماعی است. نقشی ... ادامه مطلب »

خش خش جاروی آن پیرمردی که سه بچه دارد!

وقتی ساعت ۵/۱۲ شبه و با خیال راحت نشستی کنار پنجره و غرق در خیالات خودت هستی و همینجوری نسبت به یک چیزهایی هم خوشحالی… یکدفعه صدای جاروی مامور شهرداری، رفتگر یا همون سوپور خودمون رو می شنوی که این وقته شب داره کوچه رو جارو می زنه!… مثل یک سوهان روح تمام افکارت را بهم می زنه….مثل این که ... ادامه مطلب »

خدا می بارد …

گاهی ما کویریم و خدا باران، خدا بر ما می بارد، یکریز و بی امان، اما کویر خشک است. اما کویر، سخت؛ اما کویر، سفت؛ بارش خدا بر آن فرو نمی رود. انبوه می شود و راه می افتد و سیل به پا می کند؛ پر هیاهو و پر غوغا. و همه می فهمند که خدا بر ما باریده است؛ ... ادامه مطلب »

جز تو …

خدای من! جز تو که را دارم! چقدر باید زمان بگذرد! چه باید بر سرمان آید! چقدر باید به خود آییم! تا بفهمیم جز تو کسی را نداریم.   خدای من! چقدر سخت است فهمیدن این که جز تو کسی را نداریم! سخت است فهمیدن آن و سخت است تحمل آن. ا گر آن نور سفید در صحنه سیاه زندگی ... ادامه مطلب »

جذبه تو مرا کشت!

خدایا! جذبه تومرا کشت ولی نورت را ندیدم. خدایا! با ((الهی العفو)) گفتن تنم می لرزد و روحم می رود، حال فریاد می زنم ولی بازهم نمی توانم، پس لال می شوم. خدایا! توجه به تو مرا سیراب می کند لیک خود می دانی که ظرفیت آن را ندارم. خدایا! تو که هستی که بنده گناهکارت را مورد لطف قرار ... ادامه مطلب »

تغییر

باور می کنم طلسم را! منتظر یکی ام تا بیاید این طلسم ها را باز کند از گردنم! منتظرم منتظر! باور می کنم تقدیر را باور می کنم از عمق جان تغییر شدنی نیست مگر مقدر باشد بعضی وقتها تغییر آمدنی است نه شدنی! این است فلسفه امروزین من   ادامه مطلب »

آینه

  اگر آدمی هیچ آینه ای را خلق یا کشف نکرده بود، تلقی و انتظاری که من امروز از خود و صورتم داشتم، آیا یکسره متفاوت از آن چیزی نبود که امروز در آینه می بینم؟   اگر آینه ها همه دروغ باشند و آن چیزی که هستیم را نشان ندهند، و ما روزی با واقعیت و حقیقت خود روبرو شویم، آن ... ادامه مطلب »